بیا برای باغ و بهار گریه ببار
بهار فصل تحریک شدن است. دور نبوده است زمانی که زمستان فصل خواب و خاموشی بود و بهار، فصل حرکت و هیجان و گرمی و نور و کشت و کار وکوچ و چرا. چه بخواهیم چه نخواهیم روی ژن های ما هم یک کپی از این ساعت درونی-بیرونی ذخیره شده. بهار که بیاید در درون هم انگار شکوفه ای می خواهد بشکفد، سبزه ای می خواهد زمین سفت را بشکافد و ابر، ابر بهار، هوای باریدن دارد. انگار در درون هم یکی مدام بیل به دستت میدهد که بلند شو کاری کن! مدام تحریکت می کند که فصل کوچ رسیده، حرکت کن! با باد بهار، آب و باد و آبادی، برگ بر برگ، رود در رود، زنده شو، زنده باش! برگ برنده، رود رونده باش!
اما دریغ که این همه تلنگر زندگی، این همه هدیه بهاری، بهار را فصل خودکشی کرده. می گویند نمی دانیم چرا بهار، بیشترین آمار خودکشی را دارد؟ اما من می دانم: بهار فصل تحریک شدن است. من هم کودک بودم. سلولی از طبیعت که با نو شدنش من هم ناخودآگاه نو می شدم. سبزه در خاک کودکی من چه زود رشد می کرد. شکوفه های بهاری، در دشت دل من، گاهی رودخانه ها و راه ها. آه ! راه ها راه ها! من هم روزی جزئی از بهار بودم. اما امروز بهار دری را می زند که هزار سال است بسته است. بهار به خانه ای می آید که هزار سال است خرابه ای متروک است. بهار به بیابانی می آید که بی فصل است. بی رنگ و بی برگ و بی مرگ. بهار و زمستان و پاییزش همه یک رنگ اند. همه چیز اینجا به همین رنگ است. به رنگ مات ِ پوچی و رنگ ِ کدر ِ نابودی. بهار به کوچه ی بن بست من که می رسد خاکستری می شود.
بهار! رود در سراشیبی کوه است که رود می شود. رود هم اگر به گودال بیافتد، مثل من، مثل مرداب می شود. مرداب مرده را تحریک به حرکت نکن! حرکت کردن مرداب یعنی بیشتر فرو رفتن در لجنزار خاک. درخت خشکیده را به شهوت شکوفه نکشان! مگذار به عشق شکوفه هم که شده خودسوزی کند شاید گل آتش براندامش بنشیند. خاک خشک و خسته ما آنقدر خاکستری هست که نه با یک گل، که با هزار گلستان هم رنگی از بهار نگیرد.
دست از سر ِ ما سرما زدگان ابدی بردار...
اما دریغ که این همه تلنگر زندگی، این همه هدیه بهاری، بهار را فصل خودکشی کرده. می گویند نمی دانیم چرا بهار، بیشترین آمار خودکشی را دارد؟ اما من می دانم: بهار فصل تحریک شدن است. من هم کودک بودم. سلولی از طبیعت که با نو شدنش من هم ناخودآگاه نو می شدم. سبزه در خاک کودکی من چه زود رشد می کرد. شکوفه های بهاری، در دشت دل من، گاهی رودخانه ها و راه ها. آه ! راه ها راه ها! من هم روزی جزئی از بهار بودم. اما امروز بهار دری را می زند که هزار سال است بسته است. بهار به خانه ای می آید که هزار سال است خرابه ای متروک است. بهار به بیابانی می آید که بی فصل است. بی رنگ و بی برگ و بی مرگ. بهار و زمستان و پاییزش همه یک رنگ اند. همه چیز اینجا به همین رنگ است. به رنگ مات ِ پوچی و رنگ ِ کدر ِ نابودی. بهار به کوچه ی بن بست من که می رسد خاکستری می شود.
بهار! رود در سراشیبی کوه است که رود می شود. رود هم اگر به گودال بیافتد، مثل من، مثل مرداب می شود. مرداب مرده را تحریک به حرکت نکن! حرکت کردن مرداب یعنی بیشتر فرو رفتن در لجنزار خاک. درخت خشکیده را به شهوت شکوفه نکشان! مگذار به عشق شکوفه هم که شده خودسوزی کند شاید گل آتش براندامش بنشیند. خاک خشک و خسته ما آنقدر خاکستری هست که نه با یک گل، که با هزار گلستان هم رنگی از بهار نگیرد.
دست از سر ِ ما سرما زدگان ابدی بردار...
نظرات