فرعون کلیم الله


موسی و فرعون یکی بودند؛ در دو سر دو قوس

 حرکت کردند

 از هم گذشتند و « جا به جا» شدند

فرار موسی از مصر، همان قصه هبوط آدم است. موسی با اشتباهی از بهشت رویایی اش رانده می شود. به زمینی می رسد که نه آب و نان دارد نه اسم و انسان. دخترانی را کنار چاه می بیند. زن و زندگی به او اشاره می کنند فروتنی کن تا در جمع ما «ما» شوی. در ازای چوپانی برای پدر ِدختر، آمیزش و زایش می کند. حالا دیگر تمام نیازهای زمینی-نخستین  این آدم مرتفع شده. اما موسی، از بهشت ِ مصر آمده. علیرغم چوپانی گوسفندان خوی آنها را به خود نگرفته! روزی خسته از تکرار هزارباره و هر روزه راهی کسالت بار، شوق بهشت او را به راهی دشوار می خواند.

 زن و فرزند را بر می دارد اما از راه اصلی نمی رود. شاید هنوز  بین بهای گران مصر ِبهشت و رخوت امن زمین دودل است. صحرای پهناور برای موسی بن بست تردید است. طوفان اما نقطه بحرانی می شود تا موسی را مجبور به انتخاب کند. فرزند موسی از سرما به خود می لرزد و موسی در آستانه زلزله ای است که او را زیر و رو می کند. همسرش به او می گوید آتشی مهیا کن. موسی تلاش می کند اما جرقه های چخماق در تاریکی طوفان خاموش اند.موسی در این لحظه نیازمطلق است. آتش، تصمیم، شهر، مصر،قدرت، موسی نیازمند یک خدا است. ناگهان آتشی در کوه می بیند.

آتش در طوفان؟ بله این آتش را تنها موسی می دید چرا که تنها او محتاج آن بود و آن آتش را خود موسی افروخته بود! دیوانه وار به سویش دوید و حتی با آتش سخن گفت. آتش به موسی گفت:
نترس! به مصر برو و فرعون را از خدا بترسان! تو می توانی معجزه کنی!  
آن آتش چه بود و چه کرد؟ جز اینکه نورش موسی را به موسی نشان داد. هر چه موسی داشت و نمی دانست. آتش، مردگانی را در وجود موسی زنده کرد که او به رستاخیز آنان باور نداشت. موسی، زن و فرزند را همان جا رها کرد و به سمت مصر رفت. آتش موسی را از زمین کند و مشعل راه بهشت شد. موسی نمی دانست که می تواند...

در قوس مقابل موسی، فرعون بود: خدا! خدای بهشت ِ مصر! خدایی فرعون نقطه مقابل آدمی موسی است. موسی نیازمند یک خدا بود و فرعون بی نیاز از آن خدا، خدای خود و ملک خود بود. آتش به موسی گفته بود: فرعون در برابر خدا طغیان کرده! تنها خدا است که می تواند با خدایی دیگر بستیزد. فرعون هرچه بخواهد دارد.حیات مومیایی ابدی، دریایی از ثروت و طلا و ملک بی پایان و حتی پیشگویانی که آینده را به حال می کشانند. انا ربکم الاعلی ِ فرعون کجا و سردویدن موسی در به در به دنبال شعله کجا.

موسی به میان قوم خود بنی اسرائیل می رود و آنان را بر علیه فرعون متحد می کند. آنها قوم سرگردانی بودند که در مصر آرام گرفته و برای آن تمدن باشکوه بردگی می کردند. کم کم جمعیت آنها زیاد شده بود و کنترل آنان دشوار. آن بهشت هر جمعیتی را به وسوسه می کشید و این بار موسی بخت خود را آزمود. با ید بیضا و عصای اژدهایش به دربار فرعون می رود و از او می خواهد بنده خدایش شود. فرعون می گوید: تو دیوانه ای!
نه! معجزه نه دست سفید است و نه چوب. قدرت فرعون آنقدر خداگونه هست که انسان حریفش نمی شود. برای شکست دادن فرعون باید خدا شد. معجزه این است. موسی باید فرعون شود...

موسی پس از دزدیدن مقداری طلا از شهر، بنی اسرائیل را از مصر خارج می کند و باز سرگردان صحرا می کند. فرعون به دنبال آنان به دریایی شکافته می رسد. اینبار نوبت فرعون است موسی شود. همان آتشی که موسی در طوفان ها می دید این بار فرعون در دریا می بیند. فرعون نیازمند می شود. با آتش سخن می گوید و می میرد. موسی پس از سال ها سرگردانی و سرکوب قوم خود و کشتن قارون و سامری، مردم کنعان را قتل عام می کند و خدای بهشت کنعان می شود.
فرعون، موسی بود که مرد وقتی که موسی فرعون شده بود.

نظرات

پست‌های معروف از این وبلاگ

منجیان عالم بشریت

اتفاق آمد دلیل اتفاق

بال بال