گفتگو با حضرت ابراهیم به مناسبت پنج هزارمین اکران فیلم « ابرام بی کله »
ضمن تشکر از شما، کمی درباره این فیلم برایمان بگویید
- خوب من قبل از این هم با خدا کار کرده بودم و با استایل این کارگردان آشنا بودم. شخصی بنام جبرییل از دفتر ایشان با من تماس گرفت و سناریوی این کار را برایم وحی کرد. سناریو را مطالعه کردم. در وحله اول گمان کردم با یک فیلمنامه کمدی روبرو هستیم و همان موقع به یکی از فرشته هایی که می دانستم با دفتر خدا ارتباط دارد پیغام دادم که من از این فیلم های کمدی سطحی آبدوغی بازی نمی کنم و شما بهتر است به جای من از احمد پورمخبر یا شریفی نیا یا جواد رضویان استفاده کنید. اما بلافاصله جبرییل با تماس مجددی اعلام کرد که این فیلم کمدی نیست و یک مستند- داستانی در ژانر دلهره ی دل و روده ای است. آنوقت بود که پذیرفتم این نقش را بازی کنم.
از کارهای قبلی تان گفتید، ممکن است به طور مختصر اشاره ای به آنها کنید؟
- بله. اولین همکاری من با خدا مربوط میشود به پروژه « کپسول آتش نشانی » که برای اجرا در یکی از مهدکودک های کودکان عقب مانده ذهنی تحت نظر بهزیستی ، تهیه شده بود. در آن نمایش من خودم را در میان حجم زیادی از کاغذ رنگی های زرد و قرمز و نارنجی غوطه ور می کردم و ادای سوختن و گر گرفتن و جزغاله شدن را در می آوردم. سپس با باد یک پنکه دستی قوی این کاغذ ها به پشت صحنه می رفت و بچه های پشت صحنه تعدادی گل کاغذی را که با سنجاق به چوب هایی متصل کرده بودند ، با بند می کشیدند و این طور به نظر می آمد که آتش بر من گلستان شده بود . البته یکی از آن چوب ها به یک جای من فرو رفت و چندان هم گلستان هم نبود( خنده )
گفتید که اهل کار کمدی نبودید اما این نمایش که از هجو و هزل و لودگی هم چیزی آنطرف تر بود
- خوب آن نمایش مقتضیات خود را داشت. یک نمایش خیریه بود و برای شاد کردن آن کودکان معلول ذهنی طراحی شده بود. هر چند که بسیاری این نمایش را باور کردند و کتاب ها در مورد آن نوشتند و شعر ها گفتند. آنها دیگر معلول ذهنی نبودند معیوب ذهنی بودند.
از دیگر همکاری هایتان با خدا بگویید
- بله عرض می کردم . دومین پروژه مشترک ما « کوبیده ی مخلوط » بود. این کار اوج خلاقیت خدا به عنوان کارگردان و مهارت تیم جلوه های ویژه بود. بر طبق داستان قرار بود من طاووس، کلاغ ، خروس و کبوتر را بگیرم و سر ببرم . سپس گوشت های آنرا با سنگ بکوبم تا خوب له بشود و با هم قاطی بشود بعد آنها سر قله چهار کوه بگذارم و با یک به قول امروزی ها voice command آنها را صدا بزنم تا آن ها پرواز کنند و به سمت من بیایند. اما دو مشکل وجود داشت یکی اینکه در آن صحرا های بی آب و علف از کجا طاووس پیدا می کردیم و دیگر اینکه خروس و طاووس قادر به پرواز کردن نبودند و اگر منتظر می ماندیم تا آنها پای پیاده از نوک قله به سمت دوربین بیایند هفت هشت ماه طول می کشید. پس ما یک کلاغ را گرفتیم و آن را رنگ کردیم به شکل طاووس و کفتر و خروس در آوردیم و چهار بار آنرا به سمت دوربین پرتاب کردیم و کـونش را پاره کردیم تا بعدا در ادیت و جلوه های ویژه ی نگاتیوی به شکل دلخواه در بیاید.
از بحث اصلی دور افتادیم، درباره فیلم ابرام بی کله بگویید
- بله من تا از قبل از این با شناختی که از دنیای بلبشوی بازارشام خدا داشتم اصلا تصور نمی کردم او تا این حد با دکوپاژ آشنا باشد. اما دکوپاژ این کار در حد هالیوود و اسکار بود. این نکته را هم باید اشاره کنم که او برای گرفتن بهترین بازی از من گفته بود نقش اسماعیل را حتما باید پسرت ایفا کند و زمانی که متوجه شد من پسر ندارم دست به کار شد و مرا با زنان زیادی آشنا کرد ، به آن امید کز آن میانه یکی بارور شود. و حالا خواست خدا بود یا همت مضاعف همسرم بود سر نود سالگی صاحب پسر شدم . مورد دیگر ابتکار در استفاده از چاقوی پلاستیکی بود که بسیار شبیه کارد سلاخی کریم دمبه، قصابی سر سه راه سپه سالار شده بود.
در مورد شکافته شدن سنگ زیر سر اسماعیل هم بگویید
- آن سنگ نبود. به نظر سنگ می رسید اما در حقیقت فیبر بود که به راحتی با آن کارد پلاستیکی مثل پنیر قاچ می خورد.
بسیار جالب. از این که سر فرزندتان را می بریدید چه حسی داشتید؟
- اول این را بگویم که این فیلم در دو ورژن و با دو پایان ساخته شد. یکی که برای بازار شرق بود همان بود که یک گوسفند جایگزین اسماعیل می شود و برای نشان دادن مهربانی خدا بود ، هپی اند بود و یکی دیگر که با سلاخی اسماعیل به پایان می رسد و آن برای ترساندن مردم از خدا بود و با یوهوهاها به پایان می رسید. در ورژن دومی کمی احساساتی شده بودم اما به هر حال به عنوان یک بازیگر حرفه ای به خواسته های کارگردان احترام گذاشتم و دل و روده فرزندم را جلوی سگ انداختم .
خاطره ای از این کار دارید که برای ما جالب باشد؟
- بله. قرار بود یک گوسفند وارد صحنه شود که به جای اسماعیل پاره پوره بشود. اما در صحرای عربستان هیچ جنبنده ای قادر به زندگی نبود چه رسیده به گوسفند چاق و چله. پس خدا از یک پیرمرد پشمالوی مو فرفری خواست که لخت شود و نقش گوسفند را بازی کند که او هم پذیرفت .اما وقتی داشتم سرش را می بریدم دست و پای زیادی می زد که باعث شد آن صحنه را چند بار بگیریم.
ضمن سپاس فراوان از وقتی که در اختیار ما قرار دادید، در پایان اگر حرفی برای گفتن دارید بفرمایید
- روی صحبتم با سران فتنه و بویژه شیخ ِ شاخ شکسته، هاشمی رفسنجانی است. می خواهم به ایشان بگویم که از داستان ابراهیم درس بگیرید و گوش مهدی و نوک یکی از دو برجستگی فائزه را بگیرید و آنها را تحویل مقامات قضایی و پرسنل خدوم کهریزک بدهید. ایمان خود را به ولایت با این کار ثابت کنید . ممکن است حکم اعدام آنها صادر شود اما یک گوسفند به جای آنان قربانی می شود. مثلا مهدی هاشمی تا پای چوبه دار می رود اما حسین درخشان اعدام می شود...
نظرات